تبليغاتX
من با تو تنها
example:

JavaScript Codes من با تو تنها
آرامش دل
در این زمانه هیچ‌كس خودش نیست

كسی برای یك نفس خودش نیست

همین دمی كه رفت و بازدم شد

نفس ـ نفس، نفس ـ نفس خودش نیست

همین هوا كه عین عشق پاك است

گره كه خورد با هوس خودش نیست

خدای ما اگر كه در خود ماست

كسی كه بی‌خداست، پس خودش نیست

دلی كه گرد خویش می‌تند تار،

اگرچه قدر یك مگس، خودش نیست

مگس، به هركجا، به‌جز مگس نیست

ولی عقاب در قفس، خودش نیست

تو ای من، ای عقاب ِ بسته‌بالم

اگرچه بر تو راه ِ پیش و پس نیست

تو دست‌كم كمی شبیه خود باش

در این جهان كه هیچ‌كس خودش نیست

تمام درد ِ ما همین خود ِ ماست

تمام شد، همین و بس: خودش نیست

                                                      قیصر امین پور

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت   توسط علیرضا   | 

......
خاموشت کرده ام
نام من پرنده شد و پرید
و نام تو ، ستاره ی سبز من
با خاکستر کبوتران سوخته
آهسته وزید
من آلوده بودم
آلوده ی جزر ومد صدایت
و تو برای دست کشیدن به پوست من
انگشت هایت را
گم کرده بودی
سه دقیقه از مرگ من گذشت
حالا اندامم را در ایینه غسل می دهم
و با هر چه بود و نبود این گنبد کبود ، بدرود
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط علیرضا   | 

 

هر شب در رویاهایم تورا می بینم

احساست می کنم
اینگونه است که تو را می شناسم

اینگونه باش

با وجود هزار چشم ها و فاصله ها و کهکشان هایی که بین ماست

بیا و خودت را بنما

دور نزدیک هر کجا که هستی

ایمان دارم که قلبم ادامه خواهد داد

گر چه شبها بسیار سختند

ادامه خواهم داد

تا یک بار دیگر تو در را بگشایی

و اینجا هستی اینجا در قلب من

و قلبم ادامه خواهد داد

عشق فقط یک بار به سراغ هر کس می آید

و برای یک عمر می ماند

و نخواهد رفت تا ما برویم

و عشق همان بود که با تو ورزیدم

یک بار و یک عمر

و از آن پس بدان آویختم و تا همیشه

همه ی زندگی ام با آن پیش خواهد رفت

اینجایی تو اینجایی و از هیچ چیز باکی نخواهم داشت

و می دانم قلبم همچنان ادامه خواهد داشت

و ما تا همیشه عاشق می مانیم عاشق جوان و ساده دل

و قلب من همچنان خواهد تپید

و من این را در قلبم جاودانه خواهم داشت

و قلبم همچنان ادامه خواهد داد

و ادامه خواهد داد

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط علیرضا   | 

از کنار کوچه باغ با لبخندی می گذری . پنجره اتاقم باز است مثل همیشه تا

به بهانه ای – حتی یک صدای پا – به کوچه نگاهی بیندازم.

عبور اگر چه همیشه زیبا نیست اما برای لحظه های فراموشی و غفلت تلنگری است.

نه آنکه فکر کنی زیبا پسندی حرفه ی من است – خوبها کم شده اند آنقدر که

حتی با نگاه عامیانه من – یکی از هزاران جا مانده – نیز می شود

خوبها را نشانه کرد.

برای دنیای بدون " خوب " نگرانم . برای فردای بدون " با و ر " دلواپسم

برای  " من ها "  - آواره های تنهایی . برای " کاشکی ها " -  آرزوهای خاک گرفته.

برای انسان بدون مقصد . برای بودن منهای اندیشه .

برای حرفهای محکوم به سکوت .

برای..............

بگذار تو را برای گریه بهانه کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت   توسط علیرضا   | 

چه بی صدا آمد...

حصارِ فاصله ها ٬ ننگین ترین عهدی که بشر با خود بست

مرزها واژگان عجیبی است 

آن هنگام  که شبنم ٬ آن همیشه جاوید

گونه ی اولین غنچه ی صبحگاهی را بوسید

حضور بی نهایت آفتاب

فریاد رود در هستی

 و تو از راه دور آمده ای

ای زیباترین ارمغان

چشمانم را که از روح سبز بیکران فانوسهاست

آشیانت میکنم

ای توتیای  بی درمان ترین  دردها

ای بهاری ترین باران

کجاوه ای می سازمت از نور

با من بمان

گویند عمر تو یک روز است

و این تنها روز ی است که  رویایش را تا بی نهایت در ذهن دارم

بال باگشا

ای بلند آوازه ترین موجود جهان

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت   توسط علیرضا   | 

آشــنا گر بدلــم هــست کــسی

آشــنا با دل من نیــست کــسی!!!

می کــشم ازهمه سو رنج و عـذاب

یاوری نیــست به فریاد رســی

آرزو از چه کــنم عـــمر دراز

خــسته ام من دگــر از تک نفـسی

به چه شـوقی بگــشایم پرو بال؟!

که جهان بوده مــرا چون قــفسی

که جهان بوده مـرا چون قــفسی!!!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت   توسط علیرضا   | 

آرامش دهنده شب های بی قراری من ،
سایه رقص تو ، در سو سوی نور شمع های نیمه سوخته است
و کرشمه های عابد فریب تو ،
که بس زیبا و مُحرک است ، برای احساس خفته من
خنده های مکرر تو ،
دِرو می کند ، ایمانم را
اذان است ، همه در حال دعا و فقط من ،
منتظر غرق شدن در هیاهوی نفس های تو ....
تلالو سیم اندام لخت تو ، چشم را می نوازد
و دل را بشارت می دهد به تجربه ای از جنس رویا ...
هجوم نفس های تو ، بر باد می دهد تمام بود و نبود من را
و من را در آغوش تو به رقص در می آورد
ای آرامش دهنده شب های بی قراری ،
ما در آرامشیم و فقط نگاه
گوینده و شنونده بین من و توست
زمان فراموش می شود
شمع ها طاقت این همه گرما را ندارند ، ذوب می شوند
اتاق در تاریکی مطلق فرو می رود
و همچنان ما در آغوش همیم

این شب تا ابد می ماند

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت   توسط علیرضا   | 

قصه شیرینی ست.
کودک چشم من از قصه تو می خوابد.
قصه نغز تو از غصه تهی ست.
باز هم قصه بگو،
تا به آرامش دل،
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم.
گل به گل،سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند.
رفته ای اینک و هر سبزه سیز،
در تمام دل دشت
سوگواران تو اند.
در دلم آرزوی آمدنت می میرد.
رفته ای اینک، اما آیا
باز بر می گردی؟
چه تمنای محال،
خنده ام می گیرد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت   توسط علیرضا   | 

خیلی خوب...خیلی زود تبدیل شد به خیلی بد

خیلی زود.

هیچکس چیزی به من نگفت و به همین دلیل هیچ وقت سر در نیاوردم

که خیلی خوب چقدر زود تبدیل میشود به خیلی بد.

 

آفتاب...تبدیل شد به سایه ، به باران

شور و شوق...تبدیل شد به لذت ، به درد

ترنم تراته های دل انگیز عاشقانه جایش را داد به سر دادن سرودهای غم انگیز

خیلی زود.

و تا ابد شروع شد

و ابد تبدیل شد به گاهی ، به هیچ وقت

و مرا دوست داشته باش تبدیل شد به جایی هم (در فلبت) برای من در نظر بگیر

خیلی زود.

 

خیلی خوب...زودتر از آن که فکر می کردیم تبدیل شد به خیلی بد

خیلی زود.

اگر هیچ کی به تو نگفته باشد ، حالا دیگر باید بدانی

که خیلی خوب ، خیلی زود تبدیل می شود به خیلی بد، 

خیلی زود

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت   توسط علیرضا   | 

میتوانی تو به لبخندی از میان فاصله را برداری
+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت   توسط علیرضا   | 

میروم شاید کمی حال شما بهتر شود

میگذارم با خیالت روزگارم سر شود

از چه میترسی برو دیوانگی های مرا

آنچنان فریاد کن تا گوش عالم کر شود

میروم دیگر نمیخواهم برای هیچکس

حالت غمگین چشمانم ملال آور شود

باید این بازیچه ی هر بار جان عاشقم

تا به کی بازیچه ی این دست بازیگر شود

ماندنم بیهوده است امکان ندارن هیچ وقت

این من دیرین من یک آدم دیگر شود

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت   توسط علیرضا   | 

نمی دانم

شاید همه ی زندگی ام

رویای دوری بیش نبودست

شاید نگاهم

بیهوده در انتظار فردای دیگریست

شاید آیینه بود

که شکل تنهائی مرا به یغما برد

و توهم بهشت را

در دخمه ی آرزوهایم را زنده کرد

تا باز تو بیائی و

عطر سیب همه جا را پر کند...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت   توسط علیرضا   | 

بيا، با من بيا ، دست در دست من بگذار


مي دانم دشواري اين راه را.


جز يافتن تو ، با تو بودن هم هست بهايش را خواهم پرداخت .


اين راه تنها با آوازهاي ما در طول راه معنا مي شود .


روياهايت را آوازي كن هرگونه كه هست با آوازهاي ما ،


چونان ديروز جهان نيز با تمام آموزه هايش ، در فراسوي جاده ها جا

 

خواهد ماند ، تو آواز خودت را بخوان و من هم كلمات خودم را سر

 

خواهم داد .


اين راه به وسعت تمامي ترانه هاي ماست .


بيا ، با من بيا ، شايد هيچگاه يكسان نباشيم ، اما با هم يگانه خواهيم شد،

 

چونان دو قطره آب .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت   توسط علیرضا   | 

آنقدربلندی

که دستم نمیرسد

از جیبهایت ترانه بردارم

آنقدر دوری

که نمیدانم

برای دیدنت

چند حادثه بمیرم

آنقدرپیدائی

که نمیدانم

در خواب کدام ستاره قطبی

گم ات کرده ام

با این همه

حرف نیامدنت که می شود

باران را

ورق میزنم

که بیائی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت   توسط علیرضا   | 

جا مانده است
چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه و
نه دندانهای سفید
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت   توسط علیرضا   | 

سفر طولانی ست

و راه بیراه

باید تنها سفر کرد-

نه نقشه ای در کار است و نه راهنمایی

اما چاره ای وجود ندارد

از آن نمی توان گریخت

از آن نمی توان طفره رفت.

رفتن به چنین سفری نا گزیر است.

هدف غیر ممکن به نظر می رسد

اما اشتیاق دستیابی به آن ذاتی است.

نیاز در عمق روح ماست !

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت   توسط علیرضا   | 

بچه هاشان همه قهر

دستها پر شده از کاسه زهر

و صدائی آمیخته با ندائی آن سر شهر

بازی از نو

تا جوان است بهار قیمتش بگذارند

وقت پیری آن دم پست و خارش دارند

بچه ها وقت سحر پاکتر از برگ گلند

بچه ها میدانند پاک بودن سخت است

پاک ماندن دشوار

قلب گل رو به تپیدن آورد

قلب گل آهنگ شعر تعجب را می نوازد

باغبانها بذر شهامت در زمین می کارند

و سکوت فریادی از جنس خداست

نطفه ی جلگه بی آب ولرم مثل یخبندان شده است

مثل دریاچه یخ

مثل احساس ملخ

ما در این جمع مداوم گویان

و صداها شده از سوز جگرها بریان

سحر آمد

شب رفت

بازی از نو ...

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت   توسط علیرضا   | 

با تیشه خیال تراشیده ام تو را

در هر بتی که ساخته ام دیده ام تورا

از آسمان به دامنم افتاده آفتاب؟

یا چون گل از بهشت خدا چیده ام تو را

هر گل به رنگ و بوی خودش می دمد به باغ

من از تمام گلها بوئیده ام تو را

رویای آشنای شب و روز عمرم!

در خوابهای کودکی ام دیده ام تو را

از هر نظر تو عین پسند دل منی

هم دیده هم ندیده پسندیده ام تو را

زیبا پرستی دل من بی دلیل نیست

زیرا به این دلیل پرستیده ام تو را

با آنکه جز سکوت جوابم نمی دهی

در هر سئوال از همه پرسیده ام تو را

از شعر و استعاره و تشبیه برتری

با هیچ کس جز تو نسنجیده ام تو را

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت   توسط علیرضا   | 

و با تو لجبازی نمی کنم

مانند کودکان

.... سر ماهی ها با تو قهر نخواهم کرد

ماهی قرمز مال تو

.... ماهی آبی مال من

هر دو ماهی مال تو باشد

.... و تو مال من

دریا و

کشتی و

سرنشینانش مال تو باشند

.... و تو مال من

ضرر نخواهم کرد

.... تمام دار و ندارم زیر پای تو

نه چاه نفتی دارم که فخر بفروشم

.... و معشوقه هایم در آن شنا کنند

نه مانند آقا خان ثروتمندم

نه جزیره ی اوناسیس

.... که به وسعت یک دریاست - مال من است -

من شاعرم و تنها ثروتم

دفتر شعرهایم

.... و چشمان زیبای توست

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت   توسط علیرضا   | 

باز یک بار دگرفصل بهار آمده است

جلوه گل به چمن ، بوي نگار آمده است

 

سالها طي شد و يك بار نديدم رويت

اين چه تقدير سياهي است كه بار آمده است

 

صبر ايوبي تو ، تاب و قرارم برده است

دل من بين كه چه بي صبر و قرار آمده است

 

دل عشاق  ز بدخواهي هجران بشكست

تشنه جام ظهور تو چه زار آمده است

 

همه عمرم به زمستان فراق تو گذشت

بي حضور تو  ، بهاران به چه كار آمده است

 

تا نيايي همه جلوه عالم هيچ است

بي حضورت نتوان گفت بهار آمده است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت   توسط علیرضا   |